اسماعيل بن محمد مستملى بخارى
1450
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )
و غالب آن است كه اين وجد يا از خوف باشد يا از فراق . و چون اين وجد در سر پديد آيد و غلبه گيرد ، ظاهر مضطرب گردد و بانگ و ناله آيد ، آن بانگ و نالهء او را تواجد خوانند . بنگرند تا آن تواجد ظاهر او از كجا خاسته است و به ظاهر چه ديده است يا چه شنيده است كه آن حرقت سر او را به جوش آورده است . بدانند كه اين وجد او از كدام معنى افتاده است . تا گروهى از بزرگان چنين گفتهاند هركه را در سر وجدى پنهان نباشد سماع بر او حرام باشد ، و اگر سماع كند يا فاسق گردد يا مشرك يا زنديق . باز چون در سر او وجدى كامن باشد سماع بر او مباح باشد ؛ و چون از سر وجد سماع كند آن سماع او توحيد باشد . گاه صبر كند و گاه بنالد ، و گاه در حرقت بسوزد و گاه هلاك شود . باز گفت : « قالوا و هو سمع القلب و بصرها » . و بزرگان گفتهاند كه اين وجد شنوايى دل است و بينايى دل . و معنى اين سخن آن است كه سر اين بنده به بلا خسته باشد ، و چون چيزى بيند و يا شنود آن خستگى او را تازه گرداند و درد نو گردد ؛ به بانگ و ناله آيد . و گاه در حرقت بسوزد چنان كه بر اندامى ظاهر جراحتى باشد ، و آن درد او آراميده باشد . آنگاه كسى آن جراحت را بكاود و بخراشد يا داغ برنهد ، آنگاه درد تازه گردد ، بىقرار گردد و به بانگ آيد . كسى را نيز كه در سر [ 141 ب ] او بلا پديد آمده باشد از ديدار بصر يا از شنيدن سمع با آن خوى كرده باشد . چون چيزى بيند مثل محنت خويش يا چيزى شنود مثل بلاى خويش ؛ پس آن شنيدن و آن ديدن او تازه گردد الم پديد آيد . صبر نماند . به بانگ آيد . و اين بيشتر خداوندان مصيبت را باشد كه با درد مصيبت آرام گرفته باشند . چون از مصابى ناله شنوند درد مصيبت او تازه گردد ، زارتر از آن مصاب ناليدن گيرد . و مهجوران را نيز باشد . چون هجر دراز گردد با هجر خوى كنند و بيارامند ، [ چنانچون قايلى گويد : گويى كه به شدى نشدم بهتر * غره مشو به خندهء من منگر با عشق دير ماندم خو كردم * خو كردهتر شدم نشدم بهتر ]